امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 7 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 3 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

عشقولیای من

سلام به پسری و دخملیه نازم.دیگه حسابی سرم شلوغ شده و وقت نمیکنم بیام براتون بنویسم.روزها پشت سر هم میان و میرن و شما دوتا روز به روز بزرگتر میشین و شیرین تر.دخملیه مامان که حسابی جیگر و دلبر شده و واقعا راست میگن که وجود دختر واسه هر خونه ای ضروریه.و دخملی که واسه همه چی عجله داره.توی ۶ماهگی دندون درآورده و الان ۸ماهش تموم شده که ۳تا دندون درآورده و دوتای دیگه هم توی راهه.میشنه و سینه خیزم میره.پسریه منم که هنچنان عاشق کارتون.ماه پیش که به خاطر عملی که داشتی روزهای سختی واسم بود.خدا هیچ پدرومادریو اسیر بیمارستان نکنه.ومریضیه بچشو نبینیه.ولی خداروشکر که اون روزهای سخت هم گذشت.
30 ارديبهشت 1396

منتظر دخملی هستیم

  بعد از تاخیرهای طولانی سلام. خب الان هفته31 بارداری را طی میکنم و تقریبا آخرای بارداریه هر روز سنگین تر میشم.و بی صبرانه منتظر دیدن روی ماه دخترمونیم که وجود دختر توی هر خونه ای واجبه.و شما که بی صبرانه منتظر آبجی هستی و همش میپرسی کی میاد؟.الان که خیلی قربون صدقه آبجیت میریخداکنه بعدش هم طبق نظر خیلیا که میگن حسادت میکنی حسادت نکنی..این روزها که حسابی عاشق تماشای کارتونی اما سعی میکنم یه جوری سرگرمت کنم که کمتر کارتون ببینی.حسابی زبون درآودی وسوال های زیادی میپرسی مثلا امروز میگی مامان اصلا خدا کیه؟خلاصه حسابی کنجکاوی .عاشق بستنی و پارک رفتنی والبته آشپزی ازت میپرسیم میخوای چیکاره بشی میگی آشپز.  مامان و بابا عاشق هردوتونن ...
18 تير 1395

azizam

  امیرحسین توی عروسی خاله زهرا       پارک ژوراسیک   لواشک کیوی خودم پز   پسریم که همیشه میخواد به مامانش کمک کنه     و پسریم که داره داداش میشه و آبجی دار میشه   ...
23 ارديبهشت 1395

زمستون94

الان داریم روزهای سرد زمستونو پشت سر میذاریم و به خاطر سردیه هوا نمیتونیم زیاد بیرون بریم.قربونت برم که داری بزرگتر میشیو اخلاقات هم عوض میشه.پسر خوبی هستی ولی هنوز کمی از وابستگی به اینجانبو داری.بعضی وقتا هم لجبازی میکنی اونقدر که کم میارم راستش حسابی روی شما کار میکنم که بهتر بشی اما تا به بابایی میرسی عوض میشی آخه بابایی زیاد با دلت راه میاد و حسابی به حرفات گوش میده . چند وقت پیش بردمت مهد نزدیک خونه تا کلاسهای خلاقیت و ...را ثبت نامت کنم خودت هم دوست داشتی اما گفتم بذار هوا بهتر بشه بعدا میبرمت.البته هیات که میریم اونجا مهد قرآن داره میبرمت .واااااااااااااای اگه الان خونه را ببینید جای پا گذاشتن نیست تمام اسباب بازی ها وسطه و شما...
22 دی 1394

بعد از کلی تاخیر....

بعد از کلی تاخیر طولانی دوباره برگشتم  با کلی اتفاقاتی که گذشت،اسباب کشیه دیگه خیلی سخته ما هم واقعا دست تنها بودیم و توی ماه رمضون اذیت شدیم بازم  دست زن عمو سمانه درد نکنه خیلی کمکمون کرد . مامانی دیگه وقت نکردم واست بنویسم. بعدش هم که مسافرتهای پشت سرهم پیش اومد و دوهفته ای رفتیم اصفهان و بعد هم رفتیم یزد عروسی.خلاصه همش مشغول بودیم و خوش گذشت. و بعدش هم از اصفهان مهمون داشتیم و باباجان اینا اومدن و سیسمونیه نی نی خاله عاطفه را آوردن یه چند روزی هم خونه خاله عاطفه بودیم انشاالله دخملیش به سلامتی به دنیا بیاد . از شما بگم که داری بزرگتر میشی باورم نمیشه که تقریبا داریم به تولدت نزدیک میشیم و سه سالت تموم میشه خوشگل م...
29 شهريور 1394